Posts filed under 'بزرگان ما'
شهید چمران
سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده ، بالاترین نمره.- حدود یک ماه برنامه اش این بود؛ صبح تا شب سپاه و برنامه ریزی، شب ها شکار تانک . بعد از ظهرها ، اگر کاری پیش نمی آمد، یک ساعتی می خوابید.- دکتر نیست . همه پادگان را گشتیم ، نبود. شایعه شد دکتر را دزدیده اند . نارنجک و اسلحه برداشتیم رفتیم شهر. سرظهر توی مسجد پیدایش کردیم. تک و تنها وسط صف نماز جماعت سنی ها. فرمان ده پادگان از عصبانیت نمی توانست چیزی بگوید . پنج ماه می شد که ارتش درهای پادگان را روی خودش قفل کرده بود، برای حفظ امنیت.- برای نماز که می ایستاد ، شانه هایش را باز می کرد و سینه را می داد جلو. یک بار به او گفتم « چرا سر نماز این طورمی کنی؟ » گفت « وقتی نماز می خوانی مقابل ارشد ترین ذات ایستاده ای. پس باید خبردار بایستی وسینه ات صاف باشد.»با خودم می خندیدم که دکتر فکر می کند خدا هم تیمسار است.- ناهار اشرافی داشتیم ؛ ماست. سفره را انداخته و نینداخته ، دکتر رسید. دعوتش کردیم بماند. دست هاش را شست و نشست سر همان سفره .یکی می پرسید « این وزیر دفاع که گفتن قراره بیاد سرکشی ، چی شد پس؟»– هر هفته می آمد ، یا حداکثر ده روز یک بار. از اول خط سنگر به سنگر می رفت. بچه ها را بغل می کرد و می بوسید. دیگر عادت کرده بودیم.یک هفته که می گذشت ، دلمان حسابی تنگ می شد.
Add comment دسامبر 4, 2007
شهيد چمران
هيچ نمي دانستم كه در دنيا آتشي سوزان تر از آتش وجود دارد ! سوختم ، سوختم ولي اي كاش فقط سوزش آتش بود . اي كاش مرا مي سوزاندند و خاكسترم را به باد مي سپردند و از من، بينواي دردمند دلسوخته اثري باقي نمي گذاردند. شهيد چمران(دانشگاه بركلي آمريكا)
Add comment دسامبر 4, 2007