Posts filed under 'انتظار'
آخرین زنگ دنیا
خدا می داند آخرین زنگ دنیا كی می خورد وخدا می داند كه یك ضرب قبولی یا روفوزه، ولی آن روز كه آخرین زنگ دنیا خورد دیگر نه می شود تقلب كرد، نه دم كسی را دید. آن روز فقط توئی و كارنامه ات و معدل و نگاه و نیتت و دست و زبانی كه علیه ات شهادت می دهند: «یوم تشهدعلیهم السنهم وایدیهم و ارجلهم بماكانواتعملون»
و آن روز تازه می فهمی كه دنیا با همه بزرگی اش ازجلسه امتحان نهایی كلاس پنجمت هم كوچكتر بوده و می بینی كه كنار هر لحظه ات فرشته هایی ممتحن بودند كه هر چه می نوشتی، می نوشتند و آن موقع است كه می فهمی هرنیت تو امتحانی بوده و هر قدمت نمره ای.«وفان علیكم لحافظین كراماً كاتبین یعلمون ماتفعلون»خدا كند آن روز كه آخرین زنگ دنیا می خورد، روی تخته سیاه قیامت اسم تورا جزو خوبها بنویسند و جلو اسمت هزارتا ستاره و صدآفرین بگذارند. خدا كند حواست بوده باشد و زنگهای تفریح توی حیاط نمانده باشی كه حیات یادت رفته باشد! خدا كند دفتر زندگی ات را جلد كرده باشی و تكلیف آدم بودنت را روی صفحه هایی از ابدیت نوشته باشی كه دنیا چرك نویسی بیشتر نیست: «و ما هذه الحیوة الدنیا الالهو و لعب و ان الدارالاخره لهی الحیوان لوكانوایعملون.»خدا می داند آخرین زنگ دنیا كی می خورد آن وقت است كه می فهمی زندگی عجب سؤال سختی بود، سؤالی كه یك بار بیشتر نمی توان به آن جواب داد. سؤالی كه اگر به آن دل ببندی، جوابش یادت می رود. همان جوابی كه شبیه درد و دغدغه ای است؛ دردی به شكل تقوا و دغدغه ای به نام انسانیت.
Add comment ژانویه 6, 2008
اي غايب از نظر به خدا مي سپارمت
اي غايب از نظر به خدا مي سپارمت
جانم بسوختي و به جان دوست دارمت
تا دامن كفن نكشم زير پاي خاك
باور نكن كه دست زدامن بدارمت
امروز كه عزم رويش دارم كاش مي شد بذر شوم و خود را در خاك پايت پنهان كنم ، و تا به آبي ترين نقطه هستي بالا روم . هر وقت كه روشنايي دعا را در تيرگي دلم مي كارم ، بهاران آرام آرام در برگ هايم مي خزد و ساقه هايم عاشقان هتو را فرياد مي زنند . و غروب هر جمعه كه عطر تو در كوچه پس كوچه هاي غبار آلودم مي پيچد ، كوچه هاي خاك گرفته دلم از بوي خوشت عطراگين مي شود . آقاي من به زلال اشك هايم قسم در كوچه هاي غمين و غريب روزگار تنها در هواي آينده روشن انتظار نفس مي كشم …
و ظهورت را به انتظار نشسته ام …
به نقل از نشريه موعود
![]()
Add comment دسامبر 13, 2007
نقطه غليان تاريخ
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي
قيام مهدي(عج) ، نقطه غليان تاريخ و شوك بزرگ تاريخي است كه عليه ستمگران جهان و براي گشودن راه تنفس بشريت محروم وارد مي شود و بر اساس روايات نه فقط راه تنفس ، بلكه ايشان راه تعقل را هم براي بشريت ، باز مي كنند . الهي مَنْ ذَا الَّذي ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ فَرامَ مِنْكَ بَدَلاً وَ مَنْ ذَا الَّذي اَنِسَ بِقُرْبِكَ فَبْتَغي عَنْكَ حِوَلاخداوندا ! كيست كه ساغر محبت از دست تو نوش كرد و حلقه بندگي ديگري در گوش كرد ؟!كدامين نرگس پاي نياز در چشمه تو شست و چشم شيفتگي به تو ندوخت ؟خدايا !كدامين كهكشان برگرد تو گشت و واله و حيران تو نگشت ؟عزيزا !كدامين نيلوفر آبي به عشق تو سر فرا آورد و جاذبه مهر تو ديد و به بركه گريخت ؟ معشوقا !كدامين انسان پيشاني عشق بر خاك ربوبيت تو ساييد و شيريني تو چشيد و دل به ديگري سپرد ؟ دلبرا ! كدامين پروانه ، شعله هاي ملتهب جمال تو ديد و به ظلمت پناه برد ؟ اميدا ! كدامين يوسف به عشق رؤياي تو آواره نگشت ؟
Add comment دسامبر 4, 2007
راستش را به ما نگفتند
راستش را به ما نگفتند؛ یا لااقل همه راست را به ما نگفتند.
گفتند تو که بیایی خون به پا می کنی، جوی خون به راه می اندازی و از کشته پشته می سازی و ما را از ظهور تو ترساندند.درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند .اما کسی به ما نگفت که وقتی تو بیایی : «دل های بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت می کنی و عدالت بر همه جا دامن می گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ریشه کن می کند و خوی ستمگری و درندگی را محو می سازد و طوق ذ لت و بندگی را از گردن خلایق برمی دارد.»(1)به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :«ساکنان زمین و آسمان به تو عشق می ورزند، آسمان بارانش را فرو می فرستد، زمین، گیاهان خود را می رویاند… و زندگان آرزو می کنند که کاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقیقی را می دیدند و می دیدند که خداوند چگونه برکاتش را بر اهل زمین فرو می فرستد.»(2)به ما نگفتند که وقتی تو بیایی : «رفاه و آسایشی می آید که نظیر آن پیش از این، نیامده است. مال و ثروت آنچنان وفور می یابد که هرکه نزد تو بیاید فوق تصورش، دریافت می کند.»(3)به ما نگفتند که وقتی تو بیایی : «هیچ کس فقیر نمی ماند و مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند می گردند و پیدا نمی کنند. مال را به هرکه عرضه می کنند، می گوید: بی نیازم.»(4)ای محبوب ازلی و ای معشوق آسمانی!ما بی آنکه مختصات آن بهشت موعود را بدانیم و مدینه فاضله حضور تو را بشناسیم تو را دوست می داشتیم و به تو عشق می ورزیدیم.که عشق تو با سرشت ها عجین شده بود و آمدنت طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.ظهور تو بی تردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد.
کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد
1تا4:احاديثي از پیامبر رحمت (ص)
Add comment دسامبر 4, 2007