شايد خدا كمك كرد!

دسامبر 4, 2007

 هي مي رفت و مي آمد . براي رفتن به خانه   دو دل بود. يادش رفته بود نان بگيرد. به ش گفتم: سهميه ي امروز يه دونه نان و ماسته . همينو بردار و برو.  گفت: اينو دادن اين جا بخورم ، نمي دونم زنم مي تونه بخوره يا نه. گفتم: اين سهم توست. مي توني دور بريزي ، يا بخوري. يکي دو باري رفت وآمد . آخر هم نان و ماست را گذاشت و رفت.                                                      **افسر رده بالاي ارتش عراق بود. بيست روز پيش اسير شده بود.با هيچ کدام از فرماندها حرف نمي زد.وقتي حسن آمد، تمام اطلاعاتي را که مي خواستيم دو ساعته گرفت. بچه هاي به شوخي مي گفتند: جادوش کردي ؟ فقط لبخند مي زد. مي گفت: به فطرتش برگشت.                                                                  

ده روز پيش گفته بود جزيره را شناسايي کنند ، ولي خبري نبود. همه ش مي گفتند: جريان آب تنده ، نمي شه رد شد. گرداب که بشه، همه چيز رو مي کشه تو خودش.  **خب چه بکنيم؟ مي خوايد بريم سراغ خدا بگيم خدايا آب رو نگه دار؟ شايد خدا روز قيامت جلوت رو گرفت، پرسيد تو اومدي ؟ اگه مي اومدي ، کمک مي کرديم. اون وقت چي جواب مي دي؟                                                                     

** آخه گرداب که بشه.. .  همه ش عقلي بحث مي کنه. بابا تو بفرست، شايد خدا کمک کرد.

Entry Filed under: تلنگر, جبهه و خدا. .

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


Calendar

دسامبر 2007
د س چ پ ج ش ی
    ژانویه »
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
31  

Most Recent Posts